درست که به روزهای کودکی و جمعههایش فکر میکنم،بیاد خمیازههای طولانی میافتم و از تصور صبح شنبه و مدرسه و تکالیف انجام نشده ام، تنم بی حس میشد و کسالت تا مغز استخوانم نفوذ میکرد و لعنت میفرستادم به خودم و همهٔ زمین و زمان. روزهای خوش آن روزگار سپری شدند و بزرگتر شدم. رشد کردم و تغییر، چیزهای تازه فرا آموختم، حتی معلمهایم هم تغییر کرده بودند، هم ظاهری و هم اخلاقی، هم کلاسیها نیز به همین منوال اما جالب آنکه تصور و تصویری که من از آنها در ذهن داشتم دست نخورده باقی مانده بود. برایم جالب بود، زمان میگذرد ، فصلها دیگرگون میشوند، آدمهای زیادی به دنیا میآیند و کسانی هم از دنیا میروند، انسانها تغییر میکنند اما تصویری که از آنها در ذهن میماند، خیلی دست خوش تغییر نمیشود، فکر میکنم باید خیلی مواظب باشیم تا تصویر خوبی از خود به جای بگذاریم.با همهٔ این اوصاف اما جمعه شبها نه خودشان تغییر کردند و نه تصویر و تصورشان. حتی حالا که در مملکتم هم نیستم گویی جمعه شبها هم با من بدین جا آمده اند. بسیاری هم به نوبه خود صفتی به این جمعه شب داده اند که سعی میکنم به زور هم که شده به یاد بیاورم و بنویسم شان.
برای خودم که شب خمیازه است، شب باز شدن دهان تا بناگوش برای تاراج هوائی که بس ناجوانمردانه سرد است و یا گرم. اما صفتها:
شب بی حوصلگی، شب شکاف بین بودن و نبودن، شب آرامش بی حاصل، شب بیهوده آب نوشیدن، شب بیهوده بوسیدن، شب بیهوده رقصیدن، بیهوده خندیدن، بیهوده گریستن، بیهوده خواندن، بیهوده رفتن، بیهوده آمدن، بیهوده کشیدن، بیهوده خوردن، بیهوده ماندن، شب بیهودگی. شب انجماد، شب انفعال، شب خلوت، شب بیهوده شلوغ، شب ساکت، شب مرده، شب بی حالی، شب بی حال، شب ترسو، شب مفلوک، شب فلج، شب بی مغز، شب انسانهای شبیه ٔگل کاغذی، شب زنهای سبیل دار، شب بی ماه، شب بی ستاره، شب بی جنگل،شب بی کوه، شب روشنفکران کتاب زده، شب متجددان غرب زده، شب مذهبیون خرافه زده، شب معلم های طوطی صفت، شب دانشجوهای جزوه پرست، شب آینههای جیوه ای، شب سیاسیون سیاست زده، شب منبریهای مردم سوز.
شب زنان خود فروش، شب مردان متقاضی، شب قلمهای فرسوده، شب جوهرهای پلاسیده، شب گدایان خیابانی، شب دیسکوهای پنهانی، شب روضه های افیونی، شب حشرههای بیهوده، شب وعدههای گندیده، شب غیبت، شب دروغ،شب ریا، شب حسد، شب جادههای پر وحشت، شب راههای بی بازگشت، شب پر دشمن، شب بی دوست، شب بی یاور، شب بی باور، شب گستاخ، شب شلاق، شب زندان، شب شرور، شب بی شور، شب بی پول، شب بی پل،شب بی ٔگل، شب ماران، شب بی باران.
شب چشمهای لوچ، شب گوشهای بی هوش، شب زبانهای خاموش، شب استعدادهای زورکی، شب خلاقیتهای الکی، شب هوس، شب قفس، شب دستهای آلوده، شب بی مزگی فآلوده، شب باداباد، شب شکستن، شب خفتن، شب مردن، شب مردههای متحرک، شب وقتهای بی نهایت بیهوده.
البته اینها صفت هأیی هستند با نگرش تقریبا منفی هرچند ممکن است بعضیشان هم درست بوده باشند.امیدوارم جمعه شب شما خالی از این صفات باشد و در آن ماه و ستارگان نقره بپاشند و خداوند عشق و امید.
مـگذران روز سلامـت به ملامت حافـظ,,,,,,,,,چـه توقـع ز جـهان گذران میداری
جامعه ایرانی یک جامعه اصولا بی ثبات و به قول معروف در حال گذار است و شتاب تحولات اقتصادی و اجتماعی در ایران از یک طرف، بی ثباتی را به همراه دارد و نوعی تزلزل و نگرانی از آینده هم در ایرانی ها وجود دارد. این روحیه ای است که بعد از اصلاحات ارضی و بعد از افزایش بهای نفت حدودا از دهه 50 به بعد که منجر به انقلاب مردم ایران شد، در ایرانی ها گسترش بیشتری یافت.
جامعه ایرانی هم به جهت مسائل فکری و اقتصادی و غیر مادی و هم به جهت مسائل مادی، به شدت در حال تغییر است.
شتاب مهاجرت به شهرهای بزرگ و از ایران به کشورهای خارجی و مرفه، نشان می دهد که آرزوی زندگی بهتر در دل مردم ایران وجود دارد و این آرزو و انگیزه در جنبه های فردی بیشتر قابل توجه است، به طوری که گاهی اوقات در مراتبی نقش تعیین کننده و جنبه سیاسی پیدا می کند، یعنی انباشته می شود و به شکل یک مطالبه همه جانبه بروز می کند. این را آقای خاتمی در آن ایام با لفظ پیشرفت مطرح می کرد که به نظر من تعبیر درستی هم بود. او شعار استقلال آزادی، جمهوری اسلامی انقلاب را استقلال، آزادی و پیشرفت می گفت.
در واقع معنی آن این بود که از جمهوری اسلامی پیشرفت همه جانبه چه در ابعاد ملی و چه در ابعاد فردی انتظار می رود. باید اذعان کنیم که طبقات اجتماعی در ایران فوق العاده متزلزل و بی ثباتند. ما تغییرات زندگی افراد را با چشم ملاحظه می کنیم، کسانی که یک شبه ره صد ساله پیشرفت را طی می کنند، یا این که افول می کنند ورشکسته می شوند. این حاکی از شتاب بالای تغییرات در جامعه است و چنین اتفاقی هیچ گاه در یک جامعه شکل گرفته که اکثریت آن یک دست و متعلق به طبقه متوسط است، رخ نمی دهد.
در چنین جوامعی بین قشربندی های یک طبقه تفاوت زیادی وجود ندارد و تفاوت در حرفه ها چندان به معنای تفاوت در وضع طبقه اجتماعی نیست، ولی در جامعه ایران حتی افرادی که در ظاهر به یک طبقه مشترک تعلق دارند، از زندگی های کاملا متفاوتی برخوردارند که نظام رانتی و دلالی گسترده چنین فرصت هایی را برای آنها فراهم می کند. اصولا تا زمانی که بی ثباتی وجود دارد، همه احساس می کنند به آنچه مستحق آن هستند، نرسیده اند. این وضعیت از طرفی به وضع انقلابی جامعه که در نتیجه انقلاب سال 57 ایجاد شد برمی گردد.
روح این انقلاب همچنان در کشور زنده است و ما هنوز در یک وضعیت انقلابی به سر می بریم. مردم هنوز در انتظار زندگی بهتر هستند و فکر می کنند افقی وجود دارد که هنوز به آن نرسیده اند. البته مدیریت غلط اجتماعی و اقتصادی هم به این بی ثباتی دامن زده است.
به هر حال انتظارات مختلف مردم بر هم انباشته شده است که تا وقتی یک دولت باثبات در ایران روی کار نیاید این وضعیت ادامه دارد. از سویی در جامعه های در حال گذار با ویژگی اقتصاد رانتی، چنین وضعیتی حاکم است. البته در جوامع دیگر هم گروه هایی هستند که کارآفرین هستند. مثلا در دهه های اخیر، ورزشکاران یا هنرپیشگان وضع متمایزی دارند و جامعه هم این تمایز را پذیرفته است. هر چند که این پدیده بی معنایی است که مثلا یک ورزشکار درآمد نجومی داشته باشد، اما به هر حال گروه های اجتماعی و افرادی که به یک طبقه تعلق دارند، زندگی مشابهی دارند.
ثانیا کلیت این قشربندی در طبقه متوسط قرار می گیرد. البته بین این طبقه هم تفاوت هایی وجود دارد، اما نه با تغییرات سینوسی. می توان گفت در اقشار متعلق به یک طبقه، منحنی درآمدها خیلی به هم نزدیک است، اما در ایران این قضیه کاملا در هم ریخته است. مثلا یک فرد بیست و چند ساله با کسب یک پست دولتی ممکن است از محل آن خیلی هم درآمد نداشته باشد، اما موقعیت او بتواند برایش در جای دیگر وضعیت شغلی درخشانی ایجاد کند.
متاسفانه اختلاف طبقاتی در ایران بسیار زیاد است و شما نمی توانید فرض بگیرید که مثلا طیف معلم ها باید یک جور زندگی کنند، چون بین آنها نیز عده ای را می بینید که کاملا متفاوت زندگی می کنند. این وضعیت در ایران نشانه یک بیماری اقتصادی است، البته نوعی از بیماری اجتماعی هم است، یعنی آن بخش از طبقه متوسط که در جامعه شهری الگوی کلی اخلاق اجتماعی را ایجاد می کند، در جامعه ایران متاسفانه متزلزل است و طبقه متوسط از اخلاق اجتماعی پاسداری نمی کند.
دلیلش هم این است که جامعه ایران هنوز به شدت در حال مهاجرت و تغییر فاز اجتماعی از روستا به شهر است و هنوز یک بدنه مدنی به معنای شهری که ثبات داشته باشد، ندارد.
یکی از عواقب نبود این اخلاق اجتماعی هم جنایت هایی است که در شهرها و حاشیه های آن رخ می دهد.
نیمه های شب بود که دوستی خبر از بیچارگی دوستی مشترک داد.شده بودم مادری که نه تاب دوری فرزند را داشت و نه توان که مانع رفتنش شود.آهی عمیف تنها کاری بود که از من بر می آمد.تا خوابم ببرد شعر لورکا لالاییم بود.دیگر فرقی نمیکرد دنیا بایستد یا برود.من معلق بودم در مخرج مشترک همه مردمان این سرزمین غبار اندود و پر از دیوار.مخرج مشترک همان بیجارگی است.
دریا خندید
در دور دست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.
ــ تو چه میفروشی
دختر غمگین سینه عریان؟
ــ من آب دریاها را
میفروشم، آقا.
ــ پسر سیاه، قاتی ِ خونت
چی داری؟
ــ آب دریاها را
دارم، آقا.
ــ این اشکهای شور
از کجا میآید، مادر؟
ــ آب دریاها را من
گریه میکنم، آقا.
ــ دل من و این تلخی بینهایت
سرچشمهاش کجاست؟
ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.
دریا خندید
در دوردست،
دندانهایش کف و
لبهایش آسمان.